|
وبلاگ شخصی امین زارعی
|
در شهر طناب دار بر جاست و بس !
از باغچه یک حصار برجاست و بس !
سالی که نکوست از بهارش پیداست
یک سال بی بهار برجاست و بس !
از بس که بریدند سر قافله داران ،
صد قافله بی سوار بر جاست و بس !
از قوم صدا و رقص و ساز و آواز
چشم تر و قلب زار بر جاست و بس !
یک لول به روحمان و یک لول به تن ،
انگار فقط شکار بر جاست و بس !
جایی که ((من و تو)) میهراسیم از ( او ) ،
افسوس فقط هوار برجاست و بس !
در کلبه و بر سفره ما گندم نیست
در کاخ قطار قطار بر جاست و بس !
شعر من و حکم تو که خود میدانم :
در شهر طناب دار بر جاست و بس ... !!!
شعر از : امین زارعی

همسنگر رویای خوب آزادی
کنار من رویا را به باد میدادی!
زیر منور درد و شعارهای بی پایه
تورا درو کردند با حکم و فریادی!
این بود حاصل آن تیر و ترکشها؟
یک دشت بدون یک مشت آبادی!
قرار نبود از بس که فریبمان دادند
نادم شود روحی که نمیکند شادی!
اینجا میان این حافظه های ظلمانی
بدون حس نبودت همیشه در یادی...!
شعر : امین زارعی